شیخ غلامرضا ملایوسفی را کمتر کسی است که در حومه غربی رفسنجان نشناسد. وی سال ها بود که روحانیت روستای همت آباد آگاه را بر عهده داشت و سوابق زیادی در زمینه مبارزه با رژیم ستمشاهی دارد و پس از انقلاب نیز در مسئولیت های گوناگونی خدمت کرده است. با فرا رسیدن ایام پیروزی انقلاب اسلامی در سال ۹۵ فرصت مغتنمی برای گفتگو با ایشان در دفتر هرمز خبر شد که در ادامه گفتگوی ما با ایشان را می خوانید:

اگر چه جنابعالی نیازی به معرفی ندارید اما می خواهم با معرفی خودتان شروع کنید.

بنده غلامرضا ملایوسفی متولد ۱۳۲۱ درروستای همت آباد آگاه هستم. در ابتدا به مکتب قرآن خوانی رفتم و پس از آن در سال ۱۳۳۷ در مدرسه ابتدایی همت آباد گواهینامه کلاس ششم را گرفتم. سال ۱۳۳۹ برای مقطع کوتاهی برای تحصیل علوم حوزوی به یزد رفتم و پس از وقفه ای در سال

۱۳۴۱ به حوزه علمیه رفسنجان و اواخر ۱۳۴۲به حوزه علمیه قم رفتم.

ماجرای زندان موقت شیخ ملایوسفی

سال ۱۳۴۲ با حاج آقا سید عبدالعظیم خردمند در حوزه علمیه با هم بودیم که حضرت امام(ره) دستگیر شده بودند، ساواک با این ادعا که امام مجتهد نیست سعی می کرد بتوانند امام را از پیش پایشان بردارند و ایشان را اعدام کنند. علماء در سراسر کشور برای خنثی شدن این توطئه بسیج شده بودند که نقش اساسی را آیت الله میلانی داشت و از رفسنجان نیز حجت الاسلام شیخ عباس پورمحمدی و شیخ محمد هاشمیان نقش اساسی ایفا می کردند.

آیت الله میلانی اعلامیه ای را داده بودند مبنی بر اینکه حضرت امام مجتهد مسلم بلکه مرجع تقلید است، این اعالمیه به رفسنجان رسید. روحانیت آن روز در سالن مدرسه علمیه رفسنجان تجمع کردند و مرحوم شیخ عباس پورمحمدی، مرحوم شیخ احمد خراسانی و جمعی از روحانیون بودند و بنا شد این اعلامیه تکثیر و به همه جا ارسال شود. ضمن اینکه یک اعلامیه را خود روحانیت رفسنجان نیز منتشر کردند.

آن موقع من بیش از یکسال نبود که به حوزه رفته بودم و هنوز معمم نشده بودم. دستگاه تکثیری در منزل مرحوم سید احمد خراسانی بود که تنها چند نفر از وجود آن اطلاع داشتند. من مامور شده بودم این اعلامیه را تکثیر کنم و بیاورم و به شکلی پخش کنم. تقریباً بخشی از کشکوئیه و نوق باقی مانده بود (حدود ۷۰۰ اعلامیه)، تا اینکه در تاریخ ۲۳ شهریور ۱۳۴۲دیوار مدرسه علمیه بین هلال احمر را برداشتند. بعد از نماز مغرب و عشاء یک نفر از مأموران شهربانی پشت درختی که مشرف به حوزه علمیه است و الان نیز وجود دارد، پنهان شده بود و ما را می دید. من یک دوچرخه داشتم که این اعلامیه ها به همراه چند عکس همراهم برداشتم و سوار دوچرخه شدم و نزدیک منزل شیخ خراسانی که رسیدم مامور شهربانی به من گفت پیاده شو! به من گفت: کجا می روی؟ گفتم: می روم نماز بخوانم. گفت: اینها که همراهت هست چیست؟ گفتم: کاغذ! گفت: می خواهی با آنها چکار کنی؟ گفتم: امتحان بگیرم! گفت: با این همه کاغذ؟! گفتم: برای خودم هست و برای فرزندم نیز هست.

همزمان با آن، یک مأمور دیگر هم رسید و دو نفری من را دستگیر کرده و به شهربانی بردند و سعی شان هم بر این بود که با تهدید قضیه را لو دهم و بگویم اینها را چه کسی داده و … من هم در جواب می گفتم: اینها را از یک ماشین که از یزد آمده بود گرفتم و همین یک اعلامیه هم بیشتر نبود!

خلاصه اینکه شب به زندان رفتم. صبح روز بعد رئیس شهربانی جیپی را تدارک دید و من را به کرمان فرستاد. در راه هم من را خیلی تهدید کردند که شما را کتک می زنیم و … غروب به شهربانی کرمان رسیدیم. نماز مغرب و عشاء را خواندم و پس از بازجویی ها، من را تحویل آقایی به نام مدنی دادند که رئیس دادگستری آن زمان بود. همزمان با این قضیه از ساواک زنگ زدند که یک طلبه آخوندی را آنجا آورده اند که او را به تهران بفرستید که گفت من با اجازه خودم ایشان را به شما نمی دهم و خودم بازداشتش می کنم. به حکم بازداشت موقت من را به زندان شهربانی کرمان بردند.

درب زندان را که بستند اینقدر زندان تاریک بود که من تا یک ساعت جرات نکردم قدم از قدم بردارم چون واقعاً چیزی مشخص نمی شد. در زندان، آقایی به نام محمد حسینی با ما بود و روز بعد با قید ضمانت حاج اکبر ترابی که دایی آقای حسینی بود آزاد شدم.

روز بعد از آزاد شدن، حاج آقا پورمحمدی به من گفت: اعلامیه زیادی به خانه من آورده اند و اگر آنها را بگیرند معلوم نیست کار به کجا بکشد. گفتم: من آنها را ظهر به خانه می برم. یک کیسه مانند کیسه آرد درست کردم و اعلامیه ها را داخل آن گذاشتم و روی دوچرخه ام قرار داده و به سمت همت آباد حرکت کردم.

از همین راهی که به طرف الله آباد می رود، یک جوی بود که در این محل دوچرخه ام از زیر در رفت و من با اعلامیه ها به زمین خوردم. در همین حال، آقای پاسبانی از راه رسید و وقتی دید افتادم به من کمک داد و بساطم را درست کرد و به من گفت برو! اگر آن روز این اعلامیه ها را گرفته بودند معلوم نبود کار من یا آقای پورمحمدی به کجا برسد.

این خاطره بازداشت موقتم بود. یک بار هم در ۱۷ آبان ۱۳۴۸ به زندان رفتم که این بار دیگر موقت نبود و سه ماه طول کشید که اگر فرصتی شد در مجالی دیگر بازگو می کنم.

حال و هوای انقلاب در حومه غربی رفسنجان

در زمان انقلاب ، آقایی بود به نام عبدوست که در کشکوئیه منبر می رفت. عده ای از هرمز آباد و همت آباد پای منبر ایشان می رفتند و مسائل و افشاگری های ایشان درباره رژیم شاه را برای مردم بازگو می کردند. آن موقع ژاندارمری یک خبرچین اینجا در حومه غربی داشت. به ژاندارمری خبر رسیده بود که اعلامیه های امام(ره) را در دکان موتورسازی بنام «محمدعلی» پخش می کنند. معاون ژاندامری آن روز به اینجا آمد که شهید محمدعلی صادقی را دستگیر کند. شهید صادقی با تهِ پیچ گوشتی به گونه ای به سینه معاون ژاندارمری زده بود که از زیر گلو تا بخشی از سینه وی را خراش شده بود و البته خودش فرار کرده بود.

چون مغازه آقای صادقی نزدیک دکان فتح الله امینیان بود، مأموران بجای وی، آقای امینیان را دستگیر کردند. وقتی من متوجه شدم، رفتم ژاندارمری، آقای امینیان خیلی ترسیده بود. گفتم بجای وی، من را بازداشت کنید و ایشان (فتح الله امینیان) را آزاد کنید که مخالفت کردند. من اینجا یک ترفند جالبی را بکار بردم. به معاون ژاندارمری گفتم: خیلی خب! مسأله ای نیست، من و آقای امینیان همین جا می مانیم. اما اگر ۲۰ دقیقه دیگر از هرمزآباد و حومه غربی با بیل،کلوخ،کلنگ، ارداس، چاقو و … اینجا آمدند ببین چه به روزتان می آید!

همین که این جملات را داشتم می گفتم حاج اکبر صادقی آمد، به اوگفتم: حاج اکبر! مردم کجا رسیده اند؟ حاج اکبر متوجه شد که منظورم چیست و بلافاصله قضیه را گرفت. او گفت: داشتند حرکت می کردند که بیایند نمی دانم که الان به کجا رسیده اند! اینها را که گفت آنها جا خوردند، به حدی این تیر در تاریکی اثر گذاشت که آمدند گفتند آقای امینیان بفرما و بالاخره با عزت و احترام ما را آزاد کردند!

به هر حال باید بگویم مردمان حومه غربی بسیار انقلابی و از همان لحظه اول با امام (ره) بودند.

سمت های شیخ ملایوسفی بعد از انقلاب

در ابتدا نماینده حضرت امام (ره) در نهضت سوادآموزی رفسنجان بودم، درکمیته آب چاه های انقلابی مسئولیت داشتم، از سال ۱۳۸۵ هیئت مدیره ای برای هلال احمر تشکیل دادند که از افراد اولیه آن من بودم. از سال ۱۳۷۹ تا سال ۱۳۸۵مسئول موقوفات هلال احمر رفسنجان بودم و مسئولیت های دیگری هم داشته ام اما در زمان مسئولیت در موقوفات حتی یک ریال نگرفتم و بیمه هم نشدم.

چرا بیمه نشدم؟

بنده با وجود اینکه در مسئولیت های مختلف بودم و ۶ سال نیز در موقوفات هلال احمر مسئولیت داشتم بیمه نشدم. خودم را توجیه می کردم که آن را صحیح نمی دانستم. قبل از پیروزی انقلاب مقداری آب و زمین داشتم که هر چه اضافه شده همانها است و مخارج زندگی من از ناحیه آنهاست.

دو فرزند و دو داماد روحانی

۹ فرزند دارم که دو پسر روحانی و دو داماد روحانی دارم.

لزوم شرکت در راهپیمایی ۲۲ بهمن

شاه آخرین مرحله این حرف را زد در این مملکت «خدا، شاه، میهن» باید باشد و هر کسی غیر از آن

را قبول داشته باشد حق استفاده از آب و خاک این کشور را ندارد. شاه می خواست انحراف اعتقادی

ایجاد کند که خطرناک بوده و قابل جبران نبود. یوم الله ۲۲ بهمن پایانی بود بر انحرافی که می

خواستند در جامعه ایجاد کنند بنابراین شرکت در راهیپمایی ۲۲ بهمن الزامی است و توصیه می کنم

آحاد مردم در این راهپیمایی شرکت کنند

تاریخ مصاحبه: بهمن ماه ۹۵

پیام بگذارید