گفتگو: محمدکاظم حسینی

وقتی ماشینی در جاده های پر پیچ و خم کشور، قصد سبقت گرفتن از اتوبوس او را دارد، سرنشینان بسیار تعجب می‌کنند؛ از اینکه خانمی را در پشت فرمان اتوبوس می‌بینند. ظاهرا رانندگی در جاده برای مردها، بسیار سخت و طاقت فرسا است، چه برسد به زنها! از آنجایی که زن‌های این مرز و بوم، در سخت کوشی و انجام کارهای عجیب زبانزد خاص و عام هستند، انجام هر کار سختی، برای آنها دور از انتظار نیست. یکی از آنها خانم “معصومه باب” اهل روستای هرمزآباد رفسنجان است. او سی و یک ساله است و دو فرزند دارد که پسر اولش ۱۰ سال و دختر دومش ۷ ساله است. چند سالی است در ناوگان حمل و نقل کشور فعالیت می‌کند. با او به گفتگو نشستیم تا برایمان از کارش بگوید.
بچه که بودم دوست داشتم پرستار شوم
معصومه باب اول از آرزوهای کودکی اش شروع کرد، وقتی در کودکی از او سوال می کردند ” بزرگ بشی چکاره میخوای بشی” پاسخ می داد: میخوام پرستار بشم، گاهی اوقات هم که فیلم های جنگی و دزد و پلیس می دید می گفت: دوست دارم پلیس بشم.
او می گوید: آرزوی پلیس شدنم تا قبل از ازدواج به همراهم بزرگ شد ولی وقتی که ازدواج کردم از آرزوی پلیس شدنم طلاق گرفتم. عشق و علاقه خانم باب به ماشین های سنگین و رانندگی با آنها از زمانی شروع شد که یکی از برادرانش ماشین سنگین داشت.
برعکس تصور همه خیلی زود قبول شدم
وقتی که از برخی خانم ها سوال می کنیم گواهینامه پایه دوم را بعد از چند مرحله با موفقیت دریافت کردید اکثرشان می گویند بعد از دو، سه یا چهار مرحله ولی جالب توجه این است که خانم باب آزمون آیین نامه پایه یک و داخل شهر را در یک مرحله و عبور و پارک بر روی تپه را در مرحله سوم قبول شد.
رانندگی را از سال ۸۷ آغاز کرد و کار بر روی ماشین های نفت‌کش شرکت نفت را دوست داشت اما رئیس وقت شرکت نفت با حضورش بعنوان راننده نفت‌کش ها مخالفت کرد. روحیه بالای خانم باب او را از ادامه مسیر منصرف نکرد و او رانندگی با انواع تریلرها و اتوبوس ها را ادامه داد.
وقتی از او سوال کردیم که رانندگی با ماشین های سنگین چه حس و حالی دارد؟ می گوید: «خیلی عالی است».
اکثر مسافران اول می‌ترسند
خانم باب می گوید: اکثر مسافران وقتی که متوجه می شوند قرار است من رانندگی کنم دچار ترس و دلهره می شوند و خودشان را با صلوات و انواع ذکر آرام می کنند. خدا را شکر بعد از نیم ساعت از رانندگی من، آرامش را در وجودشان احساس می کنم و جالبتر اینکه راحت هم خواب می روند.
بیمه دعای خیر پدر و مادرم هستم
پدر و یکی از برادرانم مخالف سرسخت و همسرم مشوق شغل رانندگی من بودند. پدرم همیشه مرا نصیحت می کند و می گوید: معصومه جان! وقتی پشت فرمان می نشینی انگار چهل و چهار کاسه خون را روی سرت گذاشتی، حواست را خیلی جمع کن. مادرم هم هر روز بعد نماز صبح با دعاهای خیرش مرا بیمه می کند.


اکثر رانندگان رفسنجانی مرا نمی‌شناسند
معصومه باب “باب” بسیاری از راه های کشور را گشوده. او در مسیرهای زیادی از جمله خطوط تهران-مهران-شلمچه-شیراز-چابهار و مشهد رانندگی کرده است. دو سال گمنام بود. از راننده های رفسنجانی تقریبا کسی او را نمی شناخت چون او با خط سیرجان-مشهد یا خط کرمان-چابهار کار کرده است و الان هم تقریبا دو سه ماهی است با خط رفسنجان کار می کند. او می گوید: به احتمال زیاد دوباره در خط سیرجان-مشهد کار کنم.
زیارت حرم امام‌رضا خستگی ام را رفع می‌کند
خانم باب از خوبی های شغلش می گوید: وقتی که مسافرانم را در پایانه مسافربری مشهد پیاده می کنم به طرف حرم امام رضا می روم و با زیارت حرم آقا دیگر خستگی در وجودم احساس نمی کنم. او حقوق و درآمد بسیار کم را از سختی های کارش ذکر می کند.
لطفا کمی صبر و اعتماد داشته‌باشید
خانم باب می گوید: درست است که من یک زن هستم و در نگاه اول فکر کنید که نتوانم از پس کاری بر بیام ولی لطفا کمی صبر کنید و اعتماد داشته باشید.خیلی ها بر این عقیده هستند که زن باید خانه داری کند ولی هرکس این حرف را می زند یا حسود است و یا ناتوان. وگرنه هرکس هرکاری را دوست داشته باشد می‌تواند با علاقه و پشتکار انجام دهد و به خواسته‌اش برسد. چه مرد و چه زن. من تواناییم کمتر از آقایان نیست.
مسافران از رانندگی من انگشت به دهان می‌مانند
بهترین خاطراتی که از رانندگی در ذهنم وجود دارد وقتی است که پیچ و خم گردنه ها را بدون هیچ ترس و استرسی پشت سر می گذارم و وقتی که از آینه مسافران نظاره می کنم همه انگشت به دهان و متعجب به من خیره خیره نگاه می کنند.
هیچی نگم بهتره
وقتی که از خانم باب بعنوان حرف دل و جمله آخر درخواست صحبت کردیم گفت: “نمیدونم حرف دلم را بزنم یا نه، می‌ترسم حرفم را از بابت مسئولین بگویم و برام بد تموم شه. پس هیچی نگم بهتره!!!

 


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *